یک ... دو .... سهصدای ما را بین شعرها وفاصله ی بین این گوشتان تا آن گوشتان می شنوید..فکر کنید ،داریم دریک صبح زود که ازشب گذشته آمد است بیدارمی شویم..آستارا در تکان تن کان ، اتو.تو.بوس می بینی وازچشم هایت می پرسی که ..این برنامه را با ثریا کهریزی ساختیم ،در تن کان های شدید یک اتوبوس لکاته...به مقصد دلتنگی های دریا.../ ناما جعفری خانه ی کسی کجاست ؟ نیمه ی دیگر زن هایم ثریاست یا دست زیبام شکسته بر گردن دیوار خانه هنوز بودنت را زنجیر کرده بر دیوار در وهمه ی اشیایی که خاطری از تو بر آن ها مانده است خراب می کنم درو دیوار و خانه را وپس می گیرم نبودنت را به گدا داده ام بوی تند تورا به پیراهنی نو تن داده ام به تن داده ام به خودم به بالشی سرد پاک می کنم تا سه سالگی را دستم به زنگ نمی رسد از عقل بیزارم از بلند نشانی گم کجاست ؟ شک را هر روز انگشت فیلسوفی در شبهه می کند آدم خیال کرده خرافه است من سه سالگی هستم بخشی از چهره ی تو را نمی شناسم گوشم به هیچ هوایی نکرده عادت ندارم به عادت زندگی یعنی تزی که هر روز روز قبل را فراموش می کنم سوال های زیادی برای سال های زیادی دارم پیش روبه روم به خودم پشت به بیرون سخت دنبال نسیان کودکی ام تاریخ دوپا سانان تکرار می شود عهد به مذهب برگ می بندم این بار پستانم رگ کرده نمی دانم کجا این شیر لامذهب را بنو شانم به درخت برق چشم های تو آستانه ی مطلقی ست از دو شمع از دور آبادی وقتی می رسم تو گرگی ست گرسنه که عکس بر عکس من در کره ی چشم هایت دو دو می زند بیا ! شیرت بنو شانم گرگ سیاه این جا منم ! به اضافه ی چشم های دورت در گلوی تاریکی چقدر تاریکی ! تمام معشوق هایم پشت صفحه ای ست تیک ! می بندمشان وقت ندارم نامت را بپرسم سرم روی بازوی رایانه است یا تو یی بوی کار خانه ی پترو شیمی می دهی دست هایت در کدام صفحه است ؟ رفتار چشم هایت را نمی شناسم نگاهت پشت لنز ها چه رنگی اند ؟ وطن جایی ست در حافظه ی رایانه عقلم به غم قد نمی دهد باطری ذهنم تمام شده هیچ خاطره ای ندارم دارم رم رم رم برنامه ی زاد گاه جدیدم را هنوز به حافظه ام نداده اند من چند سالگی هستم ؟ خانه ی کسی کجاست ؟ آب ذهن آدم را پاک می کند از خواب زیر سقفی نشسته ام در گلوی تاریکی چکه می کند خواب چیک ! چیک ! ! ساعت قرن بیست و یک است توی سرم کدام ثریاست جیغ می کشد پستانم رگ کرده حتا برای کودکی که هنوز برنامهی قیافه اش را به حافظه ام نداده اند . این عکس ربطی به ..برنامه ندارد...فیلتر گفتگو با خانم ثریا کهریزی- شاعر روحم زخمى است ثریا خانم، از دنیاى شعر و شاعریت بگو و اینکه چطور شد که فکر کردى باید بروى دنبال شعر. ـ چهار سال است که شعر مىگویم. با اینکه همزمان به نقاشى و موسیقى و نمایشنامهنویسى نیز روى آورده بودم، ولى دیدم در شعر راحتتر هستم و بهتر مىتوانم حرفهایم را بزنم. در ضمن با سرودن شعر، روحم ارضا مىشد، پس به شعر نو و آزاد روى آوردم. مضامین شعریت از چه حسى لبریز شده است؟ ـ اتفاقاتى که در اطرافم مىافتند، تجربیات خوبى هستند و زمانى از ضمیر ناخودآگاهم سرریز مىشوند و به صورت شعر بروز پیدا مىکنند. هنجارها، ناهنجاریها، مسایل عاطفى، فرهنگى و مشکلات اجتماعى مىتواند سوژههاى شعر من باشد. با توجه به اینکه یک شاعر کرُد هستى، چقدر سعى مىکنى تا حس و حال دختران کرد را در آثارت منعکس و منتقل کنى؟ ـ بزرگى گفته است «شعر هر چه بومىتر، جهانىتر.» یک شاعر بومى اگر بخواهد از دردها، خوشىها، ناخوشىها، عشق و نفرت و دیگر احساسات حرف بزند، آن هم با توجه به جایى که در خاک آنجا بزرگ شده است، شعرش بومى مىشود و ناخودآگاه مىتواند از مسایل شهر خودش بگوید و بسراید. البته من از مشکلات و احساسات دختران جوان کرد مىگویم ولى این دلیل نمىشود که بخواهم از مسایل روز جهانى غافل باشم. تا اندازهاى که مىتوانم آخرین دستاوردهاى ادبى دنیا را یاد مىگیرم و آن حرفها را با حس یک دختر قالیباف کرد در هم مىآمیزم و یک شعر بومى مىگویم. بقیه دختران «کامیاران» هم مثل شما به شعر و ادب علاقه دارند؟ ـ در انجمن ادبى شهر ما بچههاى مستعد زیادى هستند ولى چون به امکانات روز فرهنگى و ادبى دسترسى ندارند، لذا نمىتوانند به اندازه لازم پیشرفت کنند. به فرض من وقتى در یک انجمن ادبى تهران هستم، مىتوانم از حرفهاى دیگران استفاده کنم و زودتر به مرز پیشرفت برسم ولى دیگرانى که امکان آمدن به مرکز را ندارند خیلى دیرتر شکوفا مىشوند و باید بیشتر مطالعه کنند. اگر چه در اکثر شهرها انجمنهاى شعر و ادب توسط اداره ارشاد تأسیس شده است ولى آنها باید کارى کنند تا مجلات ادبى روز به دست بچههاى شهرستانى برسد. دلم مىخواهد بتوانم یکى از شعراى مرکز را به کامیاران ببرم و دوستانم را با فکرهاى روز ادبى آشنا کنم. با این حس و روح لطیفى که دارى دلمان مىخواهد حالا از تحصیلات و تجربیاتت بگویى. ـ تحصیلات دانشگاهى ندارم ولى در کلاسهاى آزاد چند دانشگاه شرکت کرده و حتى پزشکى و روانشناسى خواندهام. در مورد شعر و داستان هم به هیچ کلاس خاصى نرفتهام ولى مطالعه و توجه به نقد و انتقاد دوستان و اساتید را مد نظر داشتهام و در اغلب جلسات هنرى که در تهران برگزار مىشود شرکت کردهام. براى آشنایى دوستان با این انجمنها، بگو شرکت در این جلسات چه تأثیرى در پیشرفت شما داشت. ـ علاوه بر انجمنهاى دولتى، انجمنهاى خصوصى غزل، فراپویان، شاعران معاصر، اندیشه، پاتوق هنرمندان و ... از جمله محلهایى هستند که شاعران و نویسندگان جوان و قدیمى بسیارى در آنجا جمع مىشوند و آثارشان را مورد نقد و بررسى همدیگر قرار مىدهند. بخصوص که علاوه بر شاعران و نویسندگان جوان، اساتید نیز در این جلسات حضور پیدا مىکنند و سخنانشان بسیار براى ما جالب و مفید است. وقتى دوستان را مىبینم و با کارهاى جدید آنها آشنا مىشوم، کلى چیز یاد مىگیرم و دیگر خودم را محدود نمىکنم. گفتى مجموعه داستانى هم در دست چاپ دارید، موضوعات این داستانها در باره چیست؟ ـ داستانهاى رئالیستى اجتماعى که بیشتر در باره زنان ایران است و حکایت جامعه مردسالارانه است. مىخواهم با این داستانها به نحوى وضعیت ناهنجار برخى زنان را به نقد بکشم. البته بیشتر سوژههایم مربوط به زنان کرد است که تحت تأثیر پدرسالارى و مردسالارى هستند و همین باعث شده است که در آمار مرگ و میر مربوط به این استان، خبر از خودکشى و خودسوزى زنان باشد. زنانى که امکانات پیشرفت نداشتند و نتوانستهاند فشارهاى مربوط به جامعه و خانواده را تحمل کنند. دلم مىخواهد این بىعدالتىها و مشکلات را بیان کنم و از زنانى بگویم که هرگز اجازه ظهور در اجتماع را نداشتهاند. خوب حالا نوبت مىرسد به مشکلات خودت و دیگر شاعران جوان در عرصه شعر و ادب. ـ هیچ کس از شاعر و یا نویسنده جوان حمایت نمىکند، و حتى فشارهایى به آنها وارد مىشود که بیشتر فشار اقتصادى است. در چاپ کتاب اولم مقدارى از پول را خودم پرداخت کردم و مقدارى دیگر را نیز ناشر تقبل کرد. برخى که مجبور مىشوند تماما خود پول چاپ کتابهایشان را پرداخت کنند. در حال حاضر از لحاظ روحى، روحم زخم شده است. به خاطر باندبازى و بىتوجهى به جوانان. البته بین نویسندگان و شعراى جوان نیز برخوردهاى ادبى نامناسبى ایجاد مىشود اما باید توجه داشت که ساحت شعر، مقدس است و نباید به آن اهانت کرد. نباید با سیاست و اقتصاد و غیره، فضاى شعرى کشور را آلوده کرد. هنر براى بقاى انسان لازم است، پس بگذاریم که هنر سالم بماند. به خاک سپاری دریا رسیدیم وشارژموبایلم تمام شد.یه چیزه دیگه مصاحبه را ما انجام ندادهییییم ... |